تبليغاتX
سکوت اشک






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :



لحظه ها.......

حالا که از تو دورم

بذار حرف دلمو بیارم به زبونم

بذار بگم که اگه من اون سر دنیا باشم

اگه من شاد باشم یا که غمگین باشم

اگه خنده رو لبام موج بزنه

یا که اشک از گونه هام چکه کنه

اگه در خواب باشم یا که بیدار باشم

اگه تو جمع باشم یا که تنها باشم

من فقط لحظه ها رو به یاد تو میگذرونم

اگه من شاد باشم دلیل شادیم تویی

اگه غمگین باشم دلیل این غم تویی

اگه خنده رو لبام موج بزنه دریای مواج تویی

اگه اشک از گونه هام چکه کنه ابر بهاری تویی

اگه تو خواب باشم بدون تورو خواب میبینم

اگه بیدار باشم میخوام کنار تو باشم

اگه تو جمع باشم حرف تورو پیش میکشم

اگه تنها باشم میخوام به یاد تو باشم

اگه تمام زندگیمو من به یاد تو میگذرونم

در عوض از تو فقط یه چیز میخوام

میخوام که حس خوبتو راهی قلب من کنی

میخوام که توی شادیات یه لحظه یاد من کنی

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک

عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار

عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور

عشق گاهی می رود آهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه

عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه

عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می

عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست

عشق گاهی معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز

عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذکر بر لب پایکوب

عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا

عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه ی شیرین وحدت می دهد

عشق گاهی شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست

عشق گاهی یک سفر در شط شب
عشق پاورچین نجوای دو لب

عشق گاهی مشق های کودکیست
حس بودن با خدا در سادگیست

عشق گاهی کیمیای زندگیست
عشق در گل راز ناپژمردگیست

عشق گاهی هجرت از من تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن

عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد

عشق گاهی نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب

عشق گاهی می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام

عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشک ریز آخر افسانه ای

عشق گاهی یک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز شب بو اطلسی

عشق گاهی هم حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند

عشق گاهی نو بهاری گاه پاییزی سرخ زرد!
گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه درد

عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش
گاه مکتوب تورا ناخوانده می داند زپیش

عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع

عشق گاهی بوی یاس رازقی
ساقدوش خانه ی بن بست یاد مادری

عشق گاهی هم خجالت می کشد
دستمال تر به پیشانی عالم می کشد

عشق گاهی ناقه ی اندیشه ها را پی کند
هفت منزل را تا رسیدن بی صبوری طی کند

عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد

عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر آتش گلستان می شود

عشق گاهی رود را خواهد شکافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت

عشق گاهی خارج از ادراک هاست
طعنه ی لولاک بر افلاک هاست

عشق گاهی استخوانی در گلوست
زخم مسماریست در پهلوی دوست

عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز
گاه در چشمان مشکی اشک ریز

عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند
گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند

عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای
حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای

عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود

عشق گاهی چاه را منزل کند
یوسفین دل را مطاع دل کند

عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد

عشق گاهی در فنا معنا شود
واژگان دفتر کشف و تمناها شود

عشق را گو هرچه می خواهد شود
با تو اما عشق پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود...؟

آه، اي مردي كه لب هاي مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ئي

هيچ در عمق دو چشم خامشم

راز اين ديوانگي را خوانده ئي

هيچ مي داني كه من در قلب خويش

نقشي از عشق تو پنهان داشتم

هيچ مي داني كز اين عشق نهان

آتشي سوزنده بر جان داشتم

گفته اند آن زن زني ديوانه است

كز لبانش بوسه آسان مي دهد

آري، اما بوسه از لب هاي تو

بر لبان مرده ام جان مي دهد

هرگزم در سر نباشد فكر نام

اين منم كاينسان ترا جويم بكام

خلوتي مي خواهم و آغوش تو

خلوتي مي خواهم و لب هاي جام

فرصتي تا بر تو دور از چشم غير

ساغري از باده هستي دهم

بستري مي خواهم از گل هاي سرخ

تا در آن يكشب ترا مستي دهم

آه، اي مردي كه لب هاي مرا

از شرار بوسه ها سوزانده ئي

اين كتابي بي سرانجامست و تو

صفحه كوتاهي از آن خوانده ئي!


نويسنده: اکرم مورخ: چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 در ساعت: 13:21
|+|



خدایابشکن این آیینه ها را(مهدی سهیلی)

خدایـــــــــا بشــــــــکن این آیینه ها را

 که مــــــــن از دیدن آیینــــه ســــیرم

مرا روی خوشـــــــی از زندگی نیست 

 ولی از زنـــــده مانـــــدن ناگزیــــــــرم

از آن روزی که دانستم سخن چیست

همه گفتند این دختر چه زشت است

کدامین مــرد او را می پســــــــــندد ؟

دریــــــغا دختری بی سرنوشت است

به هــــــــر جا همگنانم حلقه بستند

نگـــــینش دختری ناز آفـــــــــرین بود

ز شــــــرم روی نازیبـــــــا در آن جمع 

 ســـــر من لحظه ها بر آســـتین بود

چو مـــــــــادر بیندم در خـــــلوت غم

ز راه مــــهربانـــــی مـــــی نـــــــوازد

ولی چشم غم آلودش گواهســــت

که در انــــدوه دخــــتر می گــــــدازد

نه آهنـــــگی مرا تا نغــــــمه خوانم

نه روشــن دیده ای تا پر گشـــــایم

خدایـــــــــا بشـــکن این آیینه ها را

که مـــــن از دیدن آیینـــــــــه سیرم

خداوندا خطا گفــــــــتم ببخشای

 تو بر مـــن سـینه ای بی کینه دادی
.
مرا صــــــــورت پرستان خوار دانند

ولی ســــــیرت پرستان می ستایند

به هــــــمراه رویی ناخوشــــــایند 

 دلــــــی روشـــــــنتر از آیینــــه دادی

به بــــــزم ناکجایان چون نهم پای

 در دل را بـــــــه رویـــــم می گشـایند

میان ســـــیرت و صورت خدایـــــا

دل زیبــــــا بــــه از رخســار زیباسـت

بپاش ســـــــــیرت زیبا کریـــــــما 

 دلم بر زشــــــتی صورت شکیباسـت


نويسنده: اکرم مورخ: جمعه بیستم آذر 1388 در ساعت: 22:36
|+|



دوستت دارم

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکوت را فراموش می کردی

 

تمامی ذرات وجودت، عشق را فریاد می کرد.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

چشمهایم را می شستی

 

و اشکهایم را با دستان عاشقت به باد می دادی.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

نگاهت را تا ابد بر من می دوختی

 

تا من بر سکوت نگاه تو

 

رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش خداوند ببرم.

 

ای کاش می دانستی...

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم 

 

هرگز قلبم را نمی شکستی

 

اگر چه خانه ی شیطان شایسته ی ویرانی است.

 

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

 

لحظه ای مرا نمی آزردی

 

که این غریبه ی تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای

 

و جز عشقت، بهانه ای برای زیستن ندارد.

 


نويسنده: اکرم مورخ: شنبه چهاردهم آذر 1388 در ساعت: 10:46
|+|



می دونی وقتی نیستی

می دونی وقتی نيستی دل من میشه غمگين و خسته

دوتا چشمای گريونم اگه بری كم كم میشه بسته

آسمون بی تو می باره دلم از بارون بیزاره

دلِ من ای بيچاره

بری روزای تكراری شبای بیقراری

اينارو واسم خاطره می زاری

نمی خوام هيچكی بدونه

دلم واسه چی می خونه

دل من ای ديونه

ديونه

دل بيقراره آروم نداره

تورو دوست داره

می مونه با تو هميشه، بی تو نميشه

بگو دوستم داری نميری هيچ وقت تو

آخه جز تو نمی خوام من هيچكس رو

می خوام توی تاريكیهام مثل نور بمونی

نمی خوام حتی يه روز ازم دور بمونی

بدون دوست دارم، خيلی خاطرتو می خوام

من تا اون سر دنيا به خاطر تو میام

فكر نكن تورو يادم میره

اين دل من پيش تو بازم گيره

من خيلی خسته ام بی تو

تركم نكن اصلاً بی تو نمی تونم نفس بكشم

بدون در مياد اشكم بی تو


نويسنده: اکرم مورخ: شنبه چهاردهم آذر 1388 در ساعت: 10:11
|+|



نبودنت

مگر درد دوری تورا کسی می تواند بفهمد؟

مگر کسی می تواند بفهمد نبودنت برایم چه عذابیست؟

ساعت هایم دقیقه هایم ثانیه هایم بوی تورا گرفته اند

تویی که نیستی وشاید هیچ وقت نباشی

اما رویای بودنت آن قدر شیرین است

که گاهی فراموش می کنم که نیستی

گاهی آن قدر تورا حس می کنم که از یاد می برم که نیستی

باور نمی کنم که تورا نداشته باشم

وای...نمی دانی چه می کشم

وقتی به خود می آیم و می بینم که بودنت رویایی بیش نبود

آن قدر برایم زیادی که به رویایی از تو هم قانعم

اما تا کی می شود فقط با یک رویا زندگی کرد؟

آخر تک تک لحظه های زندگی واقعیست

نبودنت واقعیست ... تنهاییم واقعیست... و بودنت دروغین

آری به خود دروغ می گویم که می آیی

اما باشد... می خواهم همیشه یک دروغگو بمانم


نويسنده: اکرم مورخ: شنبه چهاردهم آذر 1388 در ساعت: 8:51
|+|



مجنون

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

گفت:یارب از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای؟

نیشتر عشقش به جانم میزنی!

دردم از لیلاست آنم میزنی؟

گفت:ای دیوانه لیلایت منم!

در ری پیدا و پنهانت منم!

سالها با جور لیلاساختی!

من کنارت بودم و نشناختی!

سوختم در حسرت یک یا ربت!

غیر لیلا بر نیامد از لبت!

روز شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی!

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در میزنی

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم!!!!


نويسنده: اکرم مورخ: پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 در ساعت: 23:48
|+|



سخن دکتر علی شریعتی

مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند گدایی

 عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن

نشدند اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال

 نامردی با جا می آورند.


نويسنده: اکرم مورخ: پنجشنبه دوازدهم آذر 1388 در ساعت: 7:41
|+|



سکوت تو

حرف ها دارم

با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می گشایی!

چه ترا دردی است

کز نهان خلوت خود می زنی آوا

و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟

در کجا هستی نهان ای مرغ!

زیر تور سبزه های تر

یا درون شاخه های شوق؟

می پری از روی چشم سبز یک مرداب

یا که می شویی کنار چشمه ی ادراک بال و پر؟

هر کجا هستی ، بگو با من.

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن.

آفتابی شو!

رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.

روز خاموش است ، آرام است.

از چه دیگر می کنی پروا؟


نويسنده: اکرم مورخ: سه شنبه دهم آذر 1388 در ساعت: 22:48
|+|



عمق تنهاییهایم

میدانی دیشب در عمق تنهاییهایم ..

در سکوت پایان ناپذیر اتاقم...

دلم برای خودم سوخت و خاکستر شد

برای دلی که هیچ ظلمی نکردو هیچ جفایی نکرد و هیچ کس را نیازرد

اما خود ظلم و جفا دید و شکست و خرد شد

برای دلی که نمی دانست نباید دل ببندد..

دلی که نمیدانست دل او عاشق دیگری است

میدانی خواستم نفرینت کنم ...

نفرینت کنم تا هر آنچه که روزی با من کردی بر سرت بیاید

اما نتوانستم...نتوانستم

بارها سعی کردم اما تا لبانم از هم باز شد دوباره مهر خاموشی بر آن خورد

آخر دلی که عاشق توست چگونه می تواند نفرینت کند ...

دلی که روزگاری برای تو می تپید

دوباره خواستم نفرین کنم اما اینبار او را.....

او که تو عاشقش بودی....

اما گناه او چیست ؟؟؟؟

او هم عاشق آن نگاه شد اما تو او را می خواستی و من را نه!!

میدانی نه گناه توست نه گناه او

هر چه هست تقصیر دل من است

دلی که نمیدانست برای عاشق شدن باید قلبی عاشق را دید...

دلی که لحظه ای بی تو بودن را ندید

و حالا دیر زمانی است که تنهاست...

رفتی ..خدایم پشت و پناهت باشد

فراموشم کردی خدا کند فراموش نشوی

شکستی خدا کند نشکنی

تنهایم گذاشتی خدا کند تنها نمانی

عاشقم کردی کاش خدا میخواست و عاشقم میشدی


نويسنده: اکرم مورخ: سه شنبه دهم آذر 1388 در ساعت: 22:40
|+|



اشک

ای اشک !

چرا در چشمان من خانه کرده ئی؟

چرا چرا زتو میپرسم ای اشک

آیا عاشق  هستی ؟

میگوئی نه

آیا به دل رنجی داری ؟

میگوئی نه صبر پناهم است

آیا عیبی داری ؟

میگوئی نه بی عیب خدا هست

پس چرا همیشه مانند قطرهء باران از چشمانم سرازیر میشوی

آه کشیده گفت

ترس از همه چیز دنیا دارم و بس

 


نويسنده: اکرم مورخ: یکشنبه هشتم آذر 1388 در ساعت: 11:42
|+|



زندگی

زندگی سوختن وساختن است

 

زندگی تجربه اموختن است

 

زندگی کهنه قماری بیش نیست

 

این چه قماری است همش باختن است

 

تو قمار زندگی هر چی که باختی مال من هرچی که بردم واسه تو


نويسنده: اکرم مورخ: جمعه ششم آذر 1388 در ساعت: 0:30
|+|



یادم باشد

یادم باشد

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد٬
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را٬
یادم باشد که روز و روزگار خوش است٬
وتنها دل ما دل نیست٬
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم٬
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم٬
و برای سیاهی ها نور بپاشم.
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم٬
و از آسمان درسِ پـاک زیستن٬
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم٬ مبادا دل تنگش بشکند.
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان.
یادم باشد زندگی را دوست دارم .
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم.
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده ش.د
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم٬
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود.
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم.
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم ٬
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت.
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم.
یادم باشد زمان بهترین استاد است.
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم .
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود٬
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود٬
یادم باشد قلب کسی را نشکنم.
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد.
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم٬
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم٬ شاید تنها چیزیست که دارد.
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که آدمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند.
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات.

بیایید همگی یادمان باشد و به هم یادآوری کنیم


نويسنده: اکرم مورخ: پنجشنبه پنجم آذر 1388 در ساعت: 12:43
|+|



لیلی

خداوند گفت : زمین سردش است چه کسی می تواند زمین را گرم کند؟
لیلی گفت :من
خدا شعله ای به او داد لیلی شعله را توی سینه اش گذاشت.
سینه اش اتش گرفت خدا لبخند زد.لیلی هم لبخند زد
خداوند گفت:شعله را خرج کن.زمینم را به اتش بکش.
لیلی خودش را به اتش کشید خدا سوختنش را تماشا می کرد.
لیلی گر می گرفت..خدا حظ می کرد
لیلی می ترسید می ترسید اتش اش تمام شود.
لیلی چیزی از خدا خواست.خدا اجابت کرد.
مجنون سر رسید . مجنون هیزم اتش لیلی شد.
اتش زبانه کشید . اتش ماند . زمین خدا گرم شد
خداوند گفت :اگر لیلی نبود زمین من همیشه سردش بود

لیلی تشنه تر شد..

لیلی گفت: امانتی ات زیادی داغ است.زیادی تند است.
خا کستر لیلی هم دارد میسوزد امانتی ات را پس می گیری؟
خداوند گفت: خا کسترت را دوست دارم. خاکسترت را پس میگیرم.
لیلی گفت: کاش مادر میشدم مجنون بچه اش را بغل می کرد.
خدا وندگفت: مادری بهانه عشق است. بهانه ی سوختن تو بی بهانه عاشقی تو بی بهانه می سوزی.
لیلی گفت: دلم زندگی میخواهد ساده بی تاب بی تب.
خداوند گفت:اما من تب و تابم بی من میمیری.....
لیلی گفت: پایان غصه ام زیادی غم انگیز است مرگ من مرگ مجنون پایان قصه ام را عوض می کنی؟
خداوند گفت:
پایان غصه ات اشک است . اشک دریاست
دریا تشنگی است و من تشنگی ام تشنگی و آب . پایانی از این قشنگ تر بلدی؟
لیلی گریه کرد. لیلی تشنه تر شد . خدا خندید.


نويسنده: اکرم مورخ: پنجشنبه پنجم آذر 1388 در ساعت: 9:40
|+|



همیشه عشق

همیشه عشق را در یک نگاه معنا کرده ام،نگاهی که دلی را می رباید و عمری را فدای عشق می کند

و امروز این من خجسته و تنها ،اسیر عشق زیبای فاصله ها و فراق گشته ام .

نمی دانم چگونه عاشقم کردی؟

نمی دانم چه در کلامت نهفته بود که شیفته و شیدایت شدم ؟

آری، می نویسم از تو ،از تو که از فرسنگ ها فاصله ی گرمی هرم نفسهایت رااحساس می کنم .

از تو که نیستی تا سر بر شانه هایت نهم ولی هر لحظه و همیشه بر شهر امن شانه هایت آرام می گیرم.

از تو می نویسم که آهنگ کلامت قلبم را بی قرار می کند . کاش بودی و بودم تا زندگی را در آغوش گرم

و مهربانت و در قلب پاکت با تمام وجود لمس می کردم . می دانم باور نمی کنی ،

چرا که هرگز همدم تنهایی هایت نبوده ام. چرا که هرگز آرزوی تو نبوده ام و من باز می نویسم

حتی اگر باورش نداری که دوستت دارم.دوستت دارم برای خورشیدی که هر صبح از دیدگانت طلوع می کند

و مرا در حسرت دیدارش به آتش می کشد . برای سرخی خونی که در رگهای تو جاری است.


و از خدا می خواستم تا برای ماندن تو فدا شوم و این تنها آرزوی من است که

آخرین ثانیه های عمرم را در کنار تو و به یاد تو باشم که توهمیشه در قلب منی...

نويسنده: اکرم مورخ: چهارشنبه چهارم آذر 1388 در ساعت: 22:26
|+|



این را بدان

اين را بدان که من دوستت دارم و دوستت ندارم
چرا که زندگانی را دو چهره است،
کلام، بالی ست از سکوت،
و آتش را نيمه ای ست از سرما.



دوستت دارم برای آنکه دوست داشتنت را آغاز کنم،
تا بی کرانگی را از سر گيرم،
و هرگز از دوست داشتنت باز نايستم:
چنين است که من هنوز دوستت نمی دارم.


دوستت دارم و دوستت ندارم آن چنان که گويي
کليدهای نيک بختی و سرنوشتی نامعلوم،
در دست های من باشد.



برای آنکه دوستت بدارم، عشقم را دو زندگاني هست،
چنين است که دوستت دارم در آن دم که دوستت ندارم
و دوستت ندارم به آن هنگام که دوستت دارم.



نويسنده: اکرم مورخ: چهارشنبه چهارم آذر 1388 در ساعت: 14:7
|+|



من گناهکارم

من گــنــاهــکــارم...

گناهم این همه عشق و بغض و تنهایـیــست

گناهم در تاریکی نشستن است

اگر برای لمس جرم گناهانم می آیی ، بدان پیشتر آنها را به دستـانـت بخشیدم

اگر آمدی نــگــاهــم را لمس کن...

من گم شده ام در وسوسه با تــو بودن ، و آنقدر گم می شوم تا تــو مرا بیابی

اینقدر در این جاده آشفتگی می کنم ، تا تــو مرا به صبوری و ماندن بخوانی

ابــرهــا می آیند ، اما باد نمی گذارد که بمانند...

آنقدر می نشینم تا بــاران ببارد .... تا غبار از سر و رویم بشوید

دلــم شــور مــی زنــد

نکند باز هم تــنــهایــی همسفرم باشد...

باز هم نرسیدن ها کوله بارم ، باز هم افــســو س هــا

می دانی اگر امـروز هم بگذرد و همدیگر را پیدا نکنیم ، چقدر باید منتظر بمانیم تا فـردا برسد؟

نگو که فــردا نزدیک است....

نگو که امید راه حـل انتظار است....

تو خودت می دانی بعد از پایــیــز برگی نمی شکفد

تو خودت می دانی پایــیــز را دوست دارم ، اما نه این پایـیـز را...

اگر امروز بگذرد و پیدایت نکنم

آنوقت من می مانم و این همه تا ریکی

این همه  تنهایی

 این همه  سکوت و رویا و اشک

هیچ می دانی برای آمدنت چقدر با ثانـیـه ها دویده ام؟

هیچ می دانی چه حرفها شنیده ام ؟

همه می گویند این همه دلـتـنگی پاسخی جز تـنـهایی و سکوت ندارد...

همه می گویند پـیـر می شوم و تـو نـمی آیـی...

امـا مـن ... اما من می دانم فـقـط چند روزی دیـــرکرده ای

 مــی دانــم کــه مــی آیــی...

  مــی دا نـــــم....


نويسنده: اکرم مورخ: چهارشنبه چهارم آذر 1388 در ساعت: 13:12
|+|



شمع

دوست دارم شمع باشم در دل شبها بسوزم

 روشنى بخشم ميان جمع و خود تنها بسوزم


شمع باشم اشك بر خاكستر پروانه ريزم

 يا سمندر گردم و در شعله بي‌پروا بسوزم


لاله‌اي تنها شوم در دامن صحرا برويم

 كوه آتش گردم و در حسرت دريا بسوزم


ماه باشم در شب تار سيه‌روزان بتابم

 شعله‌ى آهى شوم خود را ز سر تا پا بسوزم


اشك شبنم باشم و بر گونه‌ى گلها بلغزم

 برق لبخندي شوم در غنچه لبها بسوزم


يا زهمت پر بسايم بر ثريا همچو عنقا

 يا بسازم آنقدر با آتشِ دل تا بسوزم


نويسنده: اکرم مورخ: دوشنبه دوم آذر 1388 در ساعت: 12:8
|+|



تمومش کن...دنیا!

تو اگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر می دانستی

                          که چه رنجــــــــــــــــی دارد

خنجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــر از دست عزیزان خوردن

از من خستــــــــــــــــــــــــــــــه نمی پرسیدی

ای ،ای دوست تو چرا غمگیـــــــــــــــــــــــــــــــــــنی؟؟؟


نويسنده: اکرم مورخ: یکشنبه یکم آذر 1388 در ساعت: 11:30
|+|



قسم خورده بودیم

قسم خورده بودم

به خدایی که مرا آفرید ... 

قسم خورده بودم

به دل خون خودم ...

قسم خورده بودم

به تنهایی هایم ...

قسم خورده بودم

به اشک شبهای بی سحرم ...

قسم خورده بودم ...

که دیگر نه دلی بدهم و نه دلی بگیرم ...

قسم خورده بودم ... دیگر کسی رو به دلم راه ندهم ...

قسم خورده بودم ... دیگه نشکنم

 قسم خورده بودم

من توبه کرده بودم از عاشقی ...

من توبه کرده بودم از دل دادن ...

من توبه کرده بودم از دل گرفتن ...

آخر

 اشکهایم برای دل خونم میریخت ...

و

دل خونم به یاد چشمهایی بود که دریای اشک بودند...

...

قسم خوردم ... توبه کردم ...

اما ...

اما ...

تو از کجا رسیدی ...

که قسمم را شکستی ...

تو از کجا رسیدی ...

که توبه ام یادم رفت ...

تمام اون اشکهای شبهای بی سحر ... تمام تنهایی ها ... دل خونم ... یادم رفت

باز دل دادم ... باز دل گرفتم ...

گفتی نا امید نباشم ... امید بستم ...

گفتی دلم مال تو ... گرفتم

گفتی دلت مال من ... دادم

قسم خوردی و قسم خوردم ...

به حرمت سکوت شب ...

قسم خوردی و قسم خوردم ...

به حرمت دل شکستگیهامون ...

قسم خوردی و قسم خوردم ...

به حرمت اشکهامون ...

که تنها نذاریم ... که تنها نمونیم ...

که هیچ چیز ما رو از هم نمیگیره ...

حتی فاصله ها

قسم خوردی ...

قسم خوردم ...

که دلم رو نمی شکنی ...

که دلت رو نشکنم ...


نويسنده: اکرم مورخ: شنبه سی ام آبان 1388 در ساعت: 12:32
|+|



امشب دلم

امشب دلم ميخواهد 

 به كسي بگويم'' دوستت دارم.''

 تو نهراس و آنكس باش.

 بگذار با هر آنچه در توان دارم

 همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

 بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

 لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

 بگذار همچون عاشقی كه براي وصال معشوقش

 جان ميدهد برايت جان دهم.

 بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 و تو را ستايش كنم.

 بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

 نگذار زمان از دستم برود

 و تو را درنيابم.

 ميخواهم بينديشي كه همين امشب

 غير از من كسي ديوانه تو نيست

 هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

 كمي بيشتر با من

 و همين امشب بگذار خيال كنم

 كه جز تو كسي نيست.

 همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.

 نقش حقيقت را.

 همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.

 اي آخرين !

 


نويسنده: اکرم مورخ: پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 در ساعت: 9:24
|+|



یه دنیا دلم گرفته

خستگی های زندگی مجال عاشقی رو نمیده

گاهی دل زخم خوردن اجازه دلدادگی رو نمیده

گاهی شکست سخت قدرتی برای ایستادن نمیده

گاهی چشمانی منتظر مجال دوری اشک رو نمیده

گاهی حرف های من مرهم دلم رو به من نمیده

گاهی خنده شادی رو به من نمیده

گاهی گریه کردن آرومی رو به من نمیده

گاهی صبر جواب نیازم رو نمیده

گاهی سکوت جواب بعضی ها رو نمیده...


نويسنده: اکرم مورخ: چهارشنبه بیستم آبان 1388 در ساعت: 14:43
|+|



تنها منم و غمها

 


نويسنده: اکرم مورخ: چهارشنبه بیستم آبان 1388 در ساعت: 8:22
|+|



دوست داشتن

چترها را باید بست

زیر باران باید رفت

فکر را  خاطره را  زیر باران باید برد

با همه مردم شهر زیر باران باید رفت

دوست را زیر باران باید دید

عشق را زیر باران باید جست


نويسنده: اکرم مورخ: یکشنبه هفدهم آبان 1388 در ساعت: 13:31
|+|



مدتی است

مدتی است که حتی خاطراتم را به فراموشی سپرده ام...

خاطراتی که همچون تصاویری مه الود می نمایند...

ای کاش زندگی را بازگشتی بود...

ای کاش که تنها...تنها یکبار دیگر  ان نگاه عاشقانه را بر من ارزانی میداشتی...

من زندگی ام را قمار کرده ام

قماری که برنده نداشت...

وامروز می دانم ...  که زندگی...


نويسنده: اکرم مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 10:9
|+|



افسونم

دربيكران زندگي دوچيز افسـونـــم كــرد

آبــــــــــي آســمان وخدا

آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه نيست

خدارا نمي بينم و ميدانم كه هست


نويسنده: اکرم مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 8:32
|+|



زندگی

زندگی زد آدم رقصید...

آدم رقصید زندگی عرق کرد...

زندگی عرق کرد آدم چایید...

آدم چایید زندگی تب کرد...

زندگی تب کرد آدم لرزید...

آدم لرزید زندگی ترک برداشت...

زندگی ترک برداشت اما هیچ کس درد آدم را نفهمید...


نويسنده: اکرم مورخ: پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 در ساعت: 8:27
|+|



بیشتر

بیشتر از يک شب فاصله نيست
واژه را معني کن
سکوت مفهوم ماندن نيست ْ درد تلخ گسستن است
ظلمت چشمانت را به کنار بزن
همه چيز زنده است و زندگي اما......
نه!!
فصل بهار و بهشت تو چند مي ارزد؟
يک- دو - سه هزار سال شايد بيشتر
تکرار را در ميان گرفته
صدايي گفت تو را مي شنوم
به گوش باش :
حرف را به بهايي شايد توان فروخت
و مهر را
و سوگند را
و وجود را !
اما ايمان را به چه بهايي مي فروشي!

          


نويسنده: اکرم مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 11:3
|+|



چشمان ناامید


نويسنده: اکرم مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 9:8
|+|



جواهر خانه

كبرياي توبه را بشكن پشيماني بس است
از جواهرخانه خالي نگهباني بس است
ترس جاي عشق جولان داد و شك جاي يقين
آبروداري كن اي زاهد مسلماني بس است
خلق دلسنگ‌اند و من آيينه با خود مي‌برم
بشكنيدم دوستان دشنام پنهاني بس است
يوسف از تعبير خواب مصريان دلسرد شد
هفتصد سال است مي‌بارد! فراواني بس است
نسل پشت نسل تنها امتحان پس مي‌دهيم
ديگر انساني نخواهد بود قرباني بس است
بر سر خوان تو تنها كفر نعمت مي‌كنيم
سفره‌ات را جمع كن اي عشق مهماني بس است! 


نويسنده: اکرم مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 8:54
|+|



مهمان آتش

راحت بخواب ای شهر! آن دیوانه مرده است
در پیله ابریشمش پروانه مرده است

در تُنگ، دیگر شور دریا غوطه‌ور نیست
آن ماهی دلتنگ، خوشبختانه مرده است

یک عمر زیر پا لگد کردند او را
اکنون که می‌گیرند روی شانه، مرده است

گنجشکها! از شانه‌هایم برنخیزید
روزی درختی زیر این ویرانه مرده است
دیگر نخواهد شد کسی مهمان آتش
آن شمع را خاموش کن! پروانه مرده است


نويسنده: اکرم مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 8:44
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar-20 & Best-Music-Cod



انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس